زندگی نامه و مشخصات شهید یداله میرزایی
شهيد يداله ميرزايي سال 1359 در شهرستان بجنورد به دنيا آمد . ايشان اولين فرزند خاواده بودند .
نامادري شهيد ميگويد:
يداله پسر خيلي خوبي بود او بسيار با محبت و مهربان بود با آنكه من نامادرش اش بودم اما هرگز از او بدي نديدم.يدالهكه در خانه بهنام صدايش ميكرديم به تحصيلعلاقه داشت اما بيشتر به ورزش فوتبال ميپرداخت او در مدرسه عرفان درس مي خواند و سال اول دبيرستان ترك تحصيل نمود .
روزي يداله از مدرسه به خانه آمد و گفت با يكي از بچه ها دعوا كرده و انضباطش را كم كرده اند . اول خودم رفتم اما نتوانستم كاري كنم بعد پدرش رفت و يك نمره به انضباطش اضافه كردند . او با خواهرش و برادرانش رفتار خيلي خوبي داشت يك بار با هم به مشهد رفتيم خيلي خوشحال بود . او به جبهه و جنگ و انقلاب خيلي علاقه داشت ، هميشه به پدرش اصرار مي كرد كه برايش از جنگ بگويد چون پدرش نظامي بود و بيشتر اوقات نيز برايش تعريف مي كرد .سال 78 بود كه دوره سر بازي اش فرا رسيد دوره آموزشي را در تهران گذراند و بعد او را به دشت عباس منتقل كردند البته خودش هم خيلي علاقه داشت يك بار كه به مرخصي آمد برادر كوچكش تازه به دنيا آمده بود به من گفت : مامان اين ديگر كيست در جواب گفتم اين برادر كوچك شماست خيلي خوشحال شد بغلش كرد و او را دائم بوس مي كرد و مي گفت اين هم به جمع ما اضافه شده است .
آخرين باري كه به مرخصي آمد اخلاقش با هميشه فرق مي كرد وقتي مي رفت از همه خداحلافظي كرد و تا دم در رفت ولي دوباره برگشت و يك بار ديگر خداحافظي كرد تعجب كردم و گفتم چرا دوباره خداحافظي ميكني گفت نمي دانم دلم خيلي گرفته است رفت و پس از مدتي خبر رسيد كه مجروح شده و در بيمارستان تهران بستري است رفتيم و ديديم كه تمام بدنش سوخته بود، دائماْ گريه مي كرد و از من حلاليت مي طلبيد ، گفتم تو كه كار بدي نكرده اي كه من حلالت كنم من از تو راضي هستم .
وقتي هم كه شنيدم شهيد شده است خيلي ناراحت شدم و آن قدر اعصابم به هم ريخته بود كه تا 6 ماه قرص اعصاب مصرف مي كردم . و خيلي خوشحالم كه در تربيت همچنين فرزندي نقش داشته ام .
از زبان پدر شهيد :
يداله پسر بسيار مهربان و فداكاري بود و در عين حال عاشق جبهه و جنگ .
خاطرات زيادي از ايشان دارم من جمله اين كه علاقه زيادي به جبهه داشت و هميشه مي گفت اي كاش من در آن زمان بودم و همراه با رزمندگان مي جنگيدم و هميشه افسوس مي خورد .
آن زمان من فرمانده آموزشي در تهران بودم و گاهي اوقات او را همراه خودم به محل كار مي بردم خيلي
اصرار مي كرد كه او هم تيراندازي كند بالاخره قبول كردم و او نيز تيراندازي كرد و بعد كه رفتيم سيبل او را ديديم متوجه شديم كه او از سربازهايي كه 40يا50 روز تمرين ديده اند بهتر نشانه گرفته است .
يك بار ديگر نيز با بهترين درجه دار و تير انداز مسابقه داد و جالب اين بود كه او از صد نمره 82 گرفته بود و افسر ما72 نمره آورده بود.وقتي كه ما براي ملاقات ايشان به بيمارستان رفتيم او به من گفت : نگران نباش چون من به آن هدفي كه مي خواستم رسيدم .در هنگام مجروحيت نيز ايشان در لشگر 21 ذوالفقار دشت عباس داخل سنگر بودند كه گويا شب تحركاتي بوده است و سرو صدايي ايجاد مي شود و او دست به اسلحه مي گيرد تا علت را كشف كند كه پايش به چراغ گير مي كند و نفت بر روي لباسش مي ريزد و باعث آتش سوزي مي گردد و ايشان به حالت بيهوشي به بيرون سنگر مي افتد كه بعد با مراجعهها ايشان را به بيمارستان تهران انتقال دادند .
من سرهنگ پياده بازنشسته پدر شهيد يداله ميرزايي جمعي لشگر 77 خراسان بودم و در عمليات مختلف شركت كرده و خاطرات پيروز هاي يكايك عمليات و حماسه هاي رزمندكان را جهت اعضاي خانواده تعريف ميكردم به طوري كه همه شيفته اسلام و عاشق ولايت و جبهه و جنگ شده بودند .
اين شهيد عالي مقام خيلي به اسلام و حضرت امام خميني (ره) و منطقه علاقه خاصي داشت و از همان ابتداي كودكي مدام ميگفت همه چيز فنون نظامي را به من ياد بده و مرا با خود به جبهه ببر و من به او ميگفتم جبهه هنوز براي تو زود است بايد درست را بخواني تا آگاهي بيشتري بدست آوري . پسرم در هر جايي كه در آينده مشغول كار شدي بايستي وجدان كاري داشته باشي و اگر هميشه امر به معروف و نهي از منكر كني خود جبهه محسوب خواهد شد . تا اين كه آتش بس اعلام شد و افسوس مي خورد كه بابا جنگ تمام شد و من نتوانستم به جبهه بروم تا حداقل دينم را نسبت به امام و اسلام ناب محمدي ادا نمايم زمان سربازي فرا رسيد و شهيد فوق الذكر به خدمت مقدس سربازي 18/3/78 اعزام شد .
و در پادگان پرندك ل 23 تكاور مشغول طي دوران آموزشي گرديد .و در زمان كه به مرخصي ميآمد ميگفت خوشبختانه ل 23 تكاور در منطقه عملياتي جنوب (دشت عباس) مي باشد .گفتم پسرم ما ديگر منطقه نداريم و در حال آتش بس هستيم گفت نه بابا لشگر در حال پاكسازي منطقه و با منافقين كور دل مي جنگد من بعد از آموزشي به منطقه مي روم از طرفي برابر بخش نامه مقام عظمالي ولايت دال بر اين كه يكي از فرزندان نظاميان بازنشسته مي تواند در تهران خدمت كنند من هم براي فرزندم اقدام كردم و از كانون بازنشستگي و نزاجا نامه گرفتم كه در پرندك يگان پشتيباني خدمت نمايد .اما شهيد عزيز به فرمانده مربوطه مراجعه و عنوان ميكند كه من ميخواهم به منطقه عملياتي بروم . فرمانده قبول نميكند و به او ميگويد كه شما براي نامه 24254 ، 30/5/78 بايستي در تهران خدمت نماييد .خلاصه اسرار زياد مي كند و عاقبت تعهد كتبي مي دهد و به طور داوطلبانه به منطقه عملياتي لشگر در جنوب مي رود .بعداْ كه به مرخصي آمد گفت بابا من در منطقه دشت عباس هستم پرسيدم چرا بع من نگفتي عنوان كرد اگر به شما مي گفتم نمي گذاشتي بروم و يادآوري كرد بابا منافقين كور دل چندي پيش به ما حمله كردند و با كشته و زخمي هاي زيادي فرار كردند .و ما نيز دو نفر زخمي داديم .بعد از پايان مرخصي مجدداْ به منطقه عملياتي دشت عباس رفت و من هم آرزوي موفقيت براي نامبرده كردم .
تا دو هفته از او خبري نداشتم تا اين كه به من اطلاع دادند كه فرزندت زخمي شده و در بيمارستان طالقاني اهواز بستري مي باشد . درست شب نوزدهم ماه مبارك رمضان بود و من شبانه به اهواز رفتم و سپس به بيمارستان و وارد اطاق نامبرده شدم ، با وجود تمام جراحاتي كه داشت لبخند زد و سلام كرد . با آن لبخند انگار گل محمدي شكفته شد و بوي عطر مي داد .
به هر حال بيمارستان اهواز نامبرده را به علت جراحات زياد به بيمارستان تهران منتقل كرد . و تا زمان شهادتش پيوسته پهلوي او بودم و همان حرف هاي قبلي را تكرار مي كرد پدر من عاشق انقلاب و امام هستم.اين انقلاب و حكومت اسلامي بايد تداوم پيدا كند و اين ممكن نيست مگر با همت و جانثاري جوانان و خود باخفتگان امام حسين (ع).
شهادت را باعث افتخار و بزرگي مي دانست و در روح و افكارش بود و تا جامه عمل به آن نپوشانيد از پاي ننشت و حتي در بيمارستان كه بود مي گفت من بايد مجدداْ به جبهه برگردم . تا حق اين منافقين كور دل را در كف دستشان بگذارم .سپس گفت بابا تا لبانت را ببوسم من درس شهامت را از امام شهيدم حسين (ع) گرفتم . خلاصه لب كلامش عشق به امام حسين (ع) بود.
بعداْ او را بوسيدم و به او گفتم پسرم تو به هدف خود همانا پيوستن به سالار شهيدان حضرت امام حسين (ع) رسيدي ، و در همان موقع چشم از جهان فاني فرو بست و به ديار باقي شتافت .
چه خاطره اي بهتر از اين كه از دوران كودكي آرزو شهادت در راه اسلام و وطن خود داشت حال به يادشان ما افتخار و سرافرازي مي كنيم . آنچه كه نوشته شد بدون يك نقطه كم و كاست عين هدف و خواسته هاي او بود . والسلام
شهدای همنام و مشابه با شهید یداله میرزایی