زندگی نامه و مشخصات شهید اکبر عزیززاده
شهيد اكبر عزيز زاده هفتمين فرزند و چهارمين پسر خانواده در اول مرداد ماه سال 1345 در يكي از محلههاي غرب تهران در يك خانواده كارگر و متوسط چشم به ديده گشود ، از همان بدو تولد اكبر با حركات جذاب و كودكانه خود مورد توجه خانواده بود و با گذشت زمان در فراگيري مطالب و احترام به پدر و مادر مورد توجه والدين بود پس ازطي دوران كودكي اكنون اكبر مي بايد به مدرسه مي رفت با شوق و ذوق دوران كودكي پا به دنياي تعليم و تربيت گذاشت و دوران ابتدايي را در دبستان فرمانيه سابق با نمرات در خور توجه با موفقيت سپري نمود و دوره راهنمايي او مصادف بود با آغاز انقلاب شكوهمند اسلامي ايران اكبر ضمن تحصيل در يكي از مدارس شهرك قدس به خدمت بسيج و كميته محل به منظور كمك و مساعدت در امر برقراري امنيت و حفظ و حراست از انقلاب پرشكوه اسلامي بود كه در اين امر تلاش و علاقمند چشمگيري نشان مي داد .
در 13 بهمن ماه سال 1358 اكبر از نعمت پدر محرم گشت . با مرگ پدر مسئوليت اكبر نسبت به خانواده
بيشتر مي شد و همين احساس مسئوليت در روحيه او اثر بسزايي گذاشت تا آنجا كه ديگر قادر به ادامه تحصيل نبود و به منظور كمك به خانواده در حرفه لوله كشي و امور ساختماني و سيم كشي فعاليت مي نمود كه بعد از شهادت ايشان ما در يافتيم كه اكبر چه قدر براي قشر مستضعف و محروم دل مي سوزاند چرا كه بعضي از افراد به ما مراجعه مي نمودند و در رابطه با گذشت و مراعات حال آنان تعريف مي نمودند و اكبر ضمن فعاليت روزانه كماكان به فعاليت خود در بسيج ادامه مي داد در اوايل فروردين ماه سال 1360 طبق رسوم و سنت هميشگي ما به طرد دسته جمعي براي ديد و بازديد و سركشي به اقوام و دوستان از خانه خارج مي شديم و اكبر به تنهايي در خانه مي ماند از ميهمانان و مراجعين پذيرايي مي نمود تا اين كه پس از 3 روز به ما گفت كه حالا نوبت من است كه به ديد و بازديد عيد بپردازم و صبح روز چهارم فروردين به كرج رفته و برگ اعزام جهت عزيمت به جبهه دريافت كرده بود كه در آن زمان 15 سال داشت چون سن او كم بود پس از اصرار و گريه كردن بسيار دست به دامان مسئولين گرديد و پس از وساطت آنان موفق به اعزام به جبهه شد
اكبر مدت 3 ماه در غرب كشور مشغول انجام وظيفه و دفاع از ميهن مقدس اسلامي بود او كمتر سخن ميگفت و در زمان ناراحتي عصبانيت خود را بروز نمي داد سعي مي نمود كه با تمام مشكلات ظاهر شاد و خنداني داشته باشد تا اطرافيان و خانواده احساس نكنند كه ناراحت است اكبر به طور كلي در سال 1360 سه بار به جبهه ها اعزام شد او در زماني كه در جبهه نبود و در اين مدت كمي كه در نزد ما بود سعي مي نمود از خانواده همرزمان و شهدا و مفقودين و مجروحين اطلاع حاصل كرده و از آنان دلجويي به عمل مي آورد و او علاقه شديدي به كارهاي دستي و ابتكاري داشت كه با وسايل پيش پا افتاده اقدام به ساختن ماكت هواپيما و ساختن يك دستگاه خراطي را مي توان نام برد كه از ايشان به يادگار مانده .
اكبر در اولين حضور خود در جبهه در عمليات رمضان در گردان تخريب لشگر سيد الشهدا (ع) شركت داشت و بعدها در عمليات هاي مسلم بن عقيل (ع)و حبيب بن مظاهر،خيبر،عاشورا، والفجر مقدماتي و والفجر8 به طور
مستمر و فعال حضور داشت .
اكبر در سال هاي 61و62 به طور دائم در جبهه ها حضور داشت و هر زمان كه احساس مي شد به تكليف الهي و شرعي خود عمل مي نمود و در تابستان 63 با يكي از همرزمانش به نام اكبر چراغي در جهاد سازندگي اهواز مشغول انجام وظيفه و خدمت به امت اسلامي بود با توجه به اين كه مدت زمان زيادي به خدمت سربازي او مانده بود ايشان دفترچه آماده به خدمت دريافت نمود و با علاقه اي كه به خدمت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامي داشت به عنوان پاسدار وظيفه مشغول انجام وظيفه در لباس مقدس پاسداري گرديد و براي دوره آموزشي در 23/10/63 خود را به پادگان ورامين معرفي نمود ولي اكبر اصرار داشت به جبهه اعزام شود لذا در مورخ 25/10/63 بنا به اصرار او به منظور خدمت در گردان تخريب عازم منطقه شد اكبر با توجه به اين كه در مدت خدمت سربازي در ايام مرخصي مدت 10 روز به جرأت مي توان گفت كه او شايد يك روز نزد ما بود و در بقيه اوقات به سركشي خاواده رزمندگان و در حد امكان فعاليت مي نمود و خلاصه كلام او فكر و يادش هميشه با جبهه و رزمندگان بود .
يكي ديگر از خصوصيات ايشان اين بود كه هميشه نماز جماعت را در مسجد اقامه مي نمايد و براي مثال يك روز كه با همرزمان در خانه ما بودند و دسترسي به نماز جماعت نبود براي كسب فيض از نماز جماعت نماز با ؟؟؟يكي از دوستان به پا داشتند اكبر هميشه در هر حال به ياد خدا بود و هرگز خدا را فراموش نمي كرد چه در كار و چه در عبادت و چه در جبهه و شهر و خانه او مي گفت انسان بايد خدا ترس باشدو در همه رفتار و كردارش خدا را ناظر بر اعمال خود بداند اكبر هميشه شوق جبهه را در سر داشت براي نمونه يك مورد را لازم مي دانيم كه بيان كنيم او در عمليات والفجر8 كه از ناحيه دست راست مورد اصابت تير قرار گرفته بود با توجه به اين كه 18 روز مرخصي استعلاجي داشت مدت 3 روز را با در نظر گرفتن رفت و آمد در نزد ما بود و به بهانه اين كه از دوستان جدا مي شوم به شوق جبهه عازم منطقه شد و در ادامه عمليات والفجر8 مشغول انجام
وظيفه گرديد.
قلم از بيان حالات شهيد و فلسفه شهادت عاجز مي باشد ولي آنچه كه مسلم است شهيدان ما قبل از شهادت خود با حركات و سكنات اين را براي ما بيان مي كنند كه آماده شهادت و پيوستن به معشوق هستند البته اين امر براي ما بعد از شهادتشان تا حدي قابل لمس است براي نمونه اكبر با زبان بي زباني مي گفت كه من شهيد خواهم شد چرا او قبل از شهادت خود در آخرين مرخصي خود كه در ارديبهشت 65 مقارن با ماه رمضان بود ماكت حجله خود را در دست تهيه داشت و حتي رنگ هاي مخصوص ديوار نويسي را هم آماده نموده بود اكبر همان طوري كه قبلاْ اشاره شد مسئوليت تخريب را به عهده داشت .در آخرين مرخصي خود كه با يكي از دوستان عازم منطقه بودند دوست اكبر اشاره كرد كه اين بار قصد انتقالي به تهران را دارم كه اكبر با لحني غضبناك كه كمتر از او ديده مي شد به او گفت كه من و شما مسئوليت خطيري را در راه گشودن معبرها داريم من و شما خبرگان تخريب هستيم چطور مي شود كه منطقه را رها نموده و عزيزان همسنگر را تنها بگذاريم اين آخرين ديدار ما با اكبر بود و بالاخره در عمليات كربلاي 1 در روز 3شنبه مورخ1/04/65 پس از گشودن معبرمين جهت عبور رزمندگان در حين بازگشت از معبر دشمن را تشخيص داده و با استراق سمع مواجه و با قواي دشمن درگير كه پس از به هلاكت رساندن قواي دشمن بر اثر اصابت خمپاره دشمن در فاصله نيم متري به فيض شهادت نائل مي گردند همان طوري كه عاشق به ديدار معشقوق مي رود .
گر مرد رهي ميان خون بايد رفت از پا افتاده سرنگون بايد رفت
پس از 3 روز از گذشت شهادت اكبر قواي اسلام به پيشروي خود در منطقه عملياتي كربلاي 1 شهر مهران ادامه داده و در حين پيشروي يكي از دوستان اكبر به نام تابش كه نامبرده هم جز گران تخريب بود با جسم مطهر اكبر برخورد مي كند و اظهار مي دارد كه اكبر خوشحا به حالت و منتظر باش كه من هم به تو خواهم پيوست اين حماسه دقيقاْ ساعت 5/7روز جمعه اتفاق مي افتد و رأس ساعت 8 صبح تابش همان طوري كه وعده كرده بود در حين خنثي نمودن مين به درجه رفيع شهادت نائل و به عهد خود وفا و به اكبر مي پيوندد
نامه ای به برادر محترمشان:
با سلام و درود بيكران به امام خميني و با سلام به برادر عزيزم اميدوارم كه حال شما خوب بوده باشد و هيچ گونه نگراني نداشته باشيد . برادر جان نامه شما در روز 31/3/ به دست بنده رسيدو مرا خيلي خوشحال كرد .برادر جان در نامه نوشته بوديد كه نادر پيش ما هست يا دروغي براي شما در نامه هاي گذشته نوشته ام نادر پيش ما هست اگه مي خواهي از نادر هم اثر انگشت براي شما بفرستم . برادر جان در نامه نوشته بوديد كه بنده هم انتقالي براي تهران بگيرم ولي به وجود بنده در جبهه بيشتر نياز هست تا تهران و من هم به وقت خود انتقالي براي تهران خواهم گرفت ديگر وقت گرامي شما را نمي گيرم و به مامان سلام مخصوص مرا برسانند.
به زن داداش و مهدي به عليرضا و خانواده اش سلام مرا برسان به عزيز آقا سلام مرا برسان و خانواده اش سلام مخصوص مرا برسان به علي آقا و خانواده اش سلام مرا برسان به كبري و محمد هم سلام مرا برسان ديگر وقت گرامي شما را نمي گيرم و به اميد پيروزي رزمندگان اسلام انشاءالله .
شهدای همنام و مشابه با شهید اکبر عزیززاده