زندگی نامه و مشخصات شهید حمیدرضا حدادیان فاروجی
هنوز بیشتر از 12 روز از بهار سال 1354 نگذشته بود که حمیدرضا با قدومش گرمانبخش خانهی محقر والدینش گردید. پس از اتمام مقطع دبستان به کار و ورزش روی آورد. در طی مسابقاتی که در شهرستان برگزار شد شهید حمیدرضا حدادیان مقام اول رشته کاراته را کسب نمود و موفق به کسب کمربند سیاه شد. در سال 1368 برای دیدار دایی آزاده اش راهی تهران گردید و این بهانه ای شد تا در آنجا در حرفه جوشکاری و اسکلت سازی ساختمان مشغول به کار شود. پشتکار خوبی داشت و همیشه با دلگرمی کار می کرد.او فرزند ارشد خانواده بود و خود را در کمک خرج بودن نسبت به پدرش مسئول می دانست به همین منظور نیمی از درآمدش را ذخیره می کرد و نیمی دیگر را به پدرش می داد. نوزده ساله بود که با دختر عمه اش ازدواج نمود. هنوز مدتی از ازدواجش نمی گذشت که لباس مقدس سربازی را به تن نمود و برای دفاع از کیان اسلامی اش راهی منطقه گزیک سیستان و بلوچستان شد. از آنجا که در دفتر زندگی اش شهادت رقم خورده بود سرانجام در مورخه 8/2/1374 د رحین در گیری با اشرار به فیض شهادت نائل آمد.
وقتیکه بر روی مزارم آمدی گریه مکن اشک مریز زیرا می ترسم اشکهایت دریا شود و قبرم که آرزوی دیدن تو را دارد در آن دریا غرق شود و دیگر اثری از آن باقی نماند وقتیکه به روی مزارم آمدی ترانه شادی بخوان تا همه بدانند عاشق صدایت بودم پارچه سیاهی بر روی قبرم بکش تا همه بدانند سیاه بخت بودم دستهایم را بیرون بگذارید تا همه بدانند با دستهای خالی از این دنیا رفته ام چشمهایم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم به راه کسی بودم، قالب یخی بر روی قبرم بگذارید تا به جای مادرم برایم اشک بریزد دست به روی مزارم بکش تا همه بدانند مرا نوازش می کردی اطراف قبرم درخت بکار تا همه بدانند مادر شب آرزو از هم جدا شدیم برایم فاتحه بخوان تا همه بدانند صدایت آرامش دهنده من بود، بر مزارم آب بریز تا همه بدانند تشنه بهر جوی پر آب تو بودم بر مزارم شمع روشن کن تا همه بدانند شمع سوزان تو بودم تنها من شاد از این دنیا رفته ام و در آخر بر مزارم بنویس آشفته دلی خفته در این خلوت خاموشی آری بنویسید زاده غمی بود زغمهای جهان گشته فراموش و در آخر دو قلب پیوند بر مزارم بگذار تا همه بدانند قلبمان یکی بود و لحظه ای برگشت در خانه فانوس عشق را خاموش کن تا همه بدانند دیگر هیچ عشقی برایت نمانده است. وصیت نامه ای از عاشق به معشوق
ساعت 3:30 بعد از ظهر روز پنج شنبه 29/10/1373 حمیدرضا حدادیان
نامه ای دیگر از شهید حمیدرضا حدادیان
اول از روی ادب ای گل بی خوار سلام
دوم از روی معیت به تو دارم پیام
چه کنم چاره ندارم که فلک کرده جدا
از کدام غنچه ببویم که دهد بوی تو را
زندگی کوتاهتر از آن است که به خصومت بگذرد سپس دریچه قلبم را می شکافم پس قطره ی خون به عنوان سلام برایت می فرستم سپس بوی گل یاس سلامی بی کران و خروشان که از اعماق قلبم سر چشمه می گیرد و سلامی سوزان از دشتها و کوه هایی که سر به فلک کشیده اند.
ضمن عرض سلام آرزوی قلبی خویش را از راه دور با قلبی سرشار از لطف و صفا را برایتان می فرستم همچون ریزش اشکهای باران بر ریگهای بیابان سلامی همچون غرش جوانان، سلامی همچون خورشید تابان و درخشان، با عرض سلام و خسته نباشید حضور همسر مهربانم امیدوارم که حالت خوب باشد و هیچگونه نگرانی نداشته باشید و امیدوارم که سلام گرم مرا از لا به لای کوه ها و دشتها و کویرها و این دیار غربت پذیرا باشید و اگر احوال این جانب مرا خواسته باشید به شکر خدا خوب هستم و به دعاگویی شریفتان مشغول می باشم خوب دیگر چه کار می کنی حالت خوب خوب است. خوشحال و خندان هستی؟ خانواده چه طور است حالشان خوب است سلام مرا به یکایک آنها برسان راستش من در برج گذشته از مشهد تقسیم شدیم، در برج 16/7 در گزیک تا یک هفته ای جایم مشخص نبود بعد از این که جایم مشخص شد آمدم تا تماس بگیرم نمی دانی که من چقدر تماس گرفتم ولی موفق نمی شدم تا اینکه به فاروج زنگ زدم و مادرم گفت که گوشی عوض شده است. من هر روز می آمدم تا باشما تماس بگیرم ولی کمتر موفق می شدم هر دو شماره ای که داشتم هیچ کدام نمی گرفت د راین جا هم چون راه دور است تماس خیلی مشکل است یکی دو سری شماره 22137 می گرفت و می گفت بهانه ای می گرفت و نمی آمد دنبال شما یک سری می گفت گویا شما نیستید و یک سری می گفت که مادرم نیست نمی توانم بروم دنبالشان بالاخره دیگر بیزار شدم، وطوری شده بودکه بچه ها مسخره ام می کردند و می گفتند تو هر سری که می خواهی گشت بروی می ترسی می آید تا زنگ بزنی چون کار من در یگان امداد طوری است که من یک هفته در مرز هستم و یک هفته در منطقه و این جا امکانات هم خیلی کم است که مثل تلفن دم دست باشد را راستش من با عمویت صحبت کردم گفتم شاید با شما تماس بگیرد و آدرس من رو به شما بدهد. راستی داخل پاکت برای حسین یک نامه می نویسم بده بهش. دوستدار همیشگی ات ببخشید اگر خطم خراب است.
وتا اینکه مجبور شدم با نامه جایم را بگویم و آدرسم رو به شما بدهم هر چند که می دانم مرا فراموش کرده اید. خوب بگذریم دیگر چه کار می کنی مشغول چه کاری هستی امیدوارم که هر کاری که می کنی برایت زیاد سخت نباشد. چون من فقط راحتی تو را می خواهم راستی دایی رضا چه کار می کند آدرس من رو بهش بده و سلام مرا به دایی رضا و زندایی اقدس و بچه هایش برسان همچنین به عمه عزیزم و برادرانت حسین و حسن و خواهرانت و سلام مرا به دایی عبدالله و زندایی و بچه هایش برسان و همچنین به دایی حسین و زندایی راستی اگر ممکن است یک شماره تلفن همایه های خوب را بگیر و برایم بنویس شماره تلفن من 3330-3331 داخلی 50 خوب دیگر مزاحمت نمی شوم به امید دیدار راستی برای مرخصی من شاید در برج دیگر که می آید مرخصی بگیرم. حدودا در برج 15/9/ راستی جایم خوب است نگران من نباشید
به امید دیدار جواب نامه را فوری فوری بفرست
نوشتم نامه ای از دل برایش جوابش را بده جانم فدایت
شهدای همنام و مشابه با شهید حمیدرضا حدادیان فاروجی